ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

پرنده زیبای من...

برای نوشتن برای تو، برای خودم بهترین و ناب ترین زمان ها را یافته ام. جایی در مرز شب و روز. آرام ترین و لطیف ترین موقع از حرکت وضعی زمین. بین تاریکی و روشنی. جایی که تاریکی می گذرد... جایی که ای روشن ترین روشنی ها، ای خورشیدکم به سویت قبله می گردانم. گرم و روشنم کن. سویت را از میان چهار جهت قطبی یافته ام. از میان شمال و جنوب کرات و شرق و غرب کهکشان ها. از بالای عشقم و پایین قلبم. سویت را، چشمت را، دستت را تازه یافته ام. سخت یافته ام. فرصتم ده... خورشیدکم به چشمان زیبایت قسم می خورم، تا گرمای دستانت را در دستانم احساس میکنم رهایشان نخواهم کرد. دوست می دارمت گنجشک زیبای من... ...
12 مهر 1391

شاهزاده من آرتین

شاهزاده من! من چقدر از اینکه تو را شاهزاده خودم صدا بزنم خوشم می آید. و چقدر از اینکه بتوانم سرم را روی پایت صبح کنم. و چقدر از اینکه صورتت را نوازش کنم. و چقدر از اینکه با تو قدم بر دارم و تو به من نگاه کنی و من به تو نگاه کنم. و چقدر از اینکه.... با توام. تو چطور؟ یادت می آید گفتم اندازه دوست داشتنم چقدر است؟ اندازه ای برایش پیدا نکرده ام راستش هنوز. از آن چیزی که بهت گفتم حتی شاید خیلی بزرگتر باشد اما مقیاسی برایش نیافته ام شاهزاده من، آن را علی الحساب گفتم. چه کسی می داند آیا از کهکشان بزرگتر هم هست؟ از این دنیا بزرگتر هم هست؟ نمی دانم، شاید. اگر بود همان قدر دوستت دارم... می دانی کشف تازه ام چیست؟ اینکه چقدر دست هایت آرامم می کند. به...
10 مهر 1391

منم بچه مسلمان... کتابم هست قران...

آرتین خوشکلم امروز من و بابا و مامانجون تورو بردیم که یه بچه مسلمون واقعی بشی... بابا و مامانجون اومدن پیشت ولی من دلشو نداشتم و با هر صدای گریه تو  هق هق گریه هام بیشتر میشد... دوستت دارم مامان جون... 1391/07/08 ...
8 مهر 1391

اولین جشن عروسی

آرتین امروز برای اولین بار رفت عرووووسی خیلی خیلی پسر خوبی بودی عزیزم ... و کلی با مامان رقصیدی فقط میدونستم گرمایی هستی نه تا این حد... تمام مدت میخواستی پتورو از دورت باز کنم... الهی قربونت برم که مثل بابایی خلقت از گرما تنگ میشههههههههههههههه   خیلی دوستت دارمممممممممم         1391/07/06 ...
6 مهر 1391

اولین روز استفاده از کالسکههههههه

1391/07/01   پسر عزیزم ... امروز من و تو با همدیگه رفتیم پیاده روی .. برای اولین بار... عزیز دلم تا گذاشتمت توی کالسکه واسم خندیدی... اونم چه خنده ای!!! از اون خنده های صدادار... ولی مامان جون خیلی زود خوابت بردو تمام مسیر مامان نگات میکرد و قربون صدقه ی خوشکلیات میرفت پسر گلم ... آرتینم... از امروز هر روز با هم میریم پیاده روی خیلی به مامان حال داد... مرسی که مامانو از تنهایی در اوردی ...
1 مهر 1391